تیکهای رنگی
فاطمه حیدری
صدای سوت کتری میآید. آب جوشیده را توی قوری میریزم. پرهای خشک چای میآید رو و شناور میشود و آرامآرام رنگ میدهد به زلالی آب. بوی گرمای جنوب میپیچد توی مشامم. قوری را میگذارم روی کتری و بخار عطر تکههای وارونهٔ ته قوری را با خودم میبرم توی حیاط .
آفتاب از روی نمای دیوار پریده و پهن شده روی کاشیها. یک طرف بندرختی گره خورده به میلهٔ پنجره و یکطرفش به میخفلزی کوبیده شده به دیوار دستشویی.
گیرهها را برمیدارم و میاندازم توی قوطی حلبی: « بس تو خاکوخل میچرخه همهش باید بشورم و بسابم، اگر هم نشورم بذارم با همین پیرهن وشلوار خاکی بره تو کوچه بدهکار حرف دروهمسایهم چرا به بچهش نمیرسه؟ مگه چه میکنه از صبح تا شب؟ به اینم میگن مادر؟»
در همسایهٔبغلی محکم کوبیده میشود به هم. بند دلم پاره میشود.
«بابا یکم یواشتر. دروهمسایه چی فکر میکنن؟»
همین دیروز بود خانمسلامی آمد در خانه و بیتعارف خودش را کشاند تو حیاط: «بچهت کجاس؟ شوهرت نیست؟ دستت خیسه. داشتی ناهار میپختی؟» همهش تو کوک آدماند. کی کجا رفت؟ چی کار میکنی؟
توی آستانهٔ در ایستاده بود. دستم را از زیر چادرنخی دراز کردم سمت ورودی سالن. گفت میخواهد زود برود و عجله دارد. آمده بود من را بریزد به هم و زود برود. از هر دری گفت تا رسید:« خانم جواهری رو میشناسی؟»
مکث کرده بودم و داشتم توی ذهنم دنبالش میگشتم:« خانم جواهری، خانم جواهری.»
«مال اینه که چپیدی تو خونهت و یه سر و گوشی آب نمیدی، ببینی دوروبرت چه خبره؟» با سر اشاره کرد به خانهٔ درآبی سر کوچه.
چشمهای سورمهکشیدهاش را گشاد کرد و ابروهای قوسیاش را بالا انداخت و دستش را مشت کرد و آورد نزدیک لب. صدایش بیپایان کش میآید توی گوشهایم:« همهٔ اهل محل میدونن. از صبح تا شب یه کیف سیاه و دراز میندازه رو کولش. چپ میره راست مییاد خجالت هم نمیکشه.» آخرین گیره را برمیدارم و مینشینم روی پله. دهان باز میکند: «توی یه شهر پوکیده به این کوچکی زن که نباید بره دنبال قرتیبازی.» به تنش تکانی میدهد و میشنوم: «زن باید بشینه خونهداری کنه. این چیها مال زن نیس.» با غیظ گفته بودم انگار: «به ما چه؟ شاید دوست داره» که با ترشرویی خداحافظی کرد و رفت.
با یکیدو بار هندلزدن موتور روشن میشود. بلند میشوم و تیشرت «باباسفنجی» را برمیدارم و بوی سوختهٔ بنزین و صدای غارغار موتور پسرِ همسایه را میشنوم که رسیده به انتهای کوچه.
«انگار داره سر میبره. از دست بعضیها. اصلاً براشون مهم نیست یکی فحش بده بهشون . چندباری به گوشم خورده میگن فلانی انگار شیرخر خورده. هر چی هم بهش میگیم حالیش نیست. خوبه اینجور بگن به آدم؟»
شانههایم را بالا انداخته بودم و گفته بودم: « به ما چه؟»؛ اما مدام دارم فکر میکنم نکند پشتسر ما هم حرف میزنند و روحم خبر نداشته باشد.
زود رفتم بالا و پنجرهها را بستم. مبادا واگویههایم درز پیدا کند بیرون. کتابها را از جلو چشم برداشتم. دفترم را بردم لای رختخوابها گذاشتم و در کمد را بستم و کلیدش را برداشتم. نفس راحتی کشیدم. چه خوب شد که نیامد تو و بساطم را ندید وگرنه خدا میدانست تا تهش را درنمیآورد ولم نمیکرد و خدا میداند چه ها که پشت سرم نمیگفت.
لباسها را میاندازم روی دستم و دمپاییها را ردیف میچینم توی سایهٔ سفید دیوار و در سالن را باز میکنم. پهنای نور میافتد روی فرش.
«مامان در رو ببند، نور میافته روی تلویزیون.» و مشت میکوبد به زمین: « نمیبینم.» انگار تنش را دوختهاند به زمین. همهش نشسته و فیلم میبیند. دفتر تکالیفش باز است. تا ضرب چهار نوشته و دو تا از ستونها خالی مانده.
«اینها چیه نگاه میکنی بچه؟ یه مشت جکوجونور. نمیگی یکی از این در بیاد تو نمیگه بچه اینها چیه میبینی؟ بعد هم فکر میکنن والا من بیفکرم..»
«هیچ آبی در چشمانداز دیده نمیشود. شترمرغهای بالغ به سمت سرزمین...»
صدای گیرای راوی همراهم میآید توی اتاق. لباسها را میریزم کف اتاق.
«این همه برنامههای کودکانه. همین باید بچسبی لنگ این یأجوجمأجوجها. بچههای مردم پلنگ صورتی میبینن، بچهٔ من هم ماروعقرب. هر کی هم ندونه فکر میکنه دارم بهش میگم اینو ببین، اینو نبین.»
میروم سمت آشپزخانه. پیشبند را از روی دستهٔ چوبی صندلی برمیدارم. میبندم. یاد دفترچهام میافتم. باز میروم سروقت کمد. دفتر را از لای پتو و تشکها میکشم بیرون. همانجا روی فرش مینشینم. به تاریخ بالای صفحه نگاه میکنم.
شنبههفتمدی و فقط یک تیک سبز. ستون یکشنبه و دوشنبه قرمز است. این دو روز امیر تب داشت. نه خواب داشتم و نه خوراک. تا حالا چند بار به معلمش گفتهام: «امیر زودبهزود سرما میخوره، به مادرهای دیگه هم بگید رعایت کنن، وقتی پسرشون حالش خوب نیس، این چه کاری هس که بچه رو میفرستن مدرسه؛ اما کو گوش شنوا؟»
نوشتههایم را میخوانم.
«عقربههای ساعت دیواری روی سه و بیست دقیقه خواب رفته است. چند باری خواستهم باطریش را عوض کنم؛ اما دلودماغش را ندارم. به دنبال بهانهام تا صدایش را بشنوم؛ حتی شده برای چند لحظه.
گوشی را برمیدارم و پیششماره را میگیرم. مکث میکنم. دل توی دلم نیست. دکمهها را میفشارم. فقط مانده نه را بگیرم.
«الو!»
صدا خوابآلود است.
منمنکنان میگویم: «منزل آقای رجبی.»
مثل اینکه زورش آمده با لحن زشتی میگوید: « نه خانم اشتباه گرفتین.» میشنوم: «لعنت بر پدر و مادر مردمآزار.» گوشی را محکم میزند روی تلفن. بوقهای تند ممتد گوشم را میآزارد.»
دفتر را میۤبندم. به چخوف فکر میکنم و به اندوهش. کتاب پانصد صفحهاش را برگ میزنم. صدوشصتمین صفحه را تیک آبی زدهام. دست به زیر چانهام میگذارم و به سنگینی فکرهای «همسر» میاندیشم.
بلند میشوم و به آشپزخانه میروم و چای میریزم.این مایع قهوهای که از لولهٔ باریک قوری میریزد توی فنجان و بخار بلند میکند، حس تلخ مطبوعی بهم دست میدهد. فنجان را نزدیک لبم میبرم. گرمایش لذتآفرین است. کمی لذت را مینوشم.
سر قابلمه را برمیدارم. بخارش میزند توی صورتم. دو تا قاشق نمک میریزم. آب میجوشد. برنج را میریزم توی قابلمه. آب از جوش میافتد.
به خودم فکر میکنم. گاه لبریزم از واژه و گاه ذهنم انبارکی تو خالیست. دیروز با این حس بیدار شدم که میخواهم پنجاه صفحهای کتاب بخوانم و چند سطری بنویسم. سرم گرم کار شد. به خودم که آمدم ظهر شده بود. عصر هم به خرید و رسیدگی به تکالیف امیر گذشت و شب هم خردوخسته، شام خورده، نخورده خواب رفتم.
دانههای برنج دارند قد میکشند. دوباره به دفترچهام نگاه میکنم . صفحههایش باز است روی میز. ایستاده ورق میزنم. پنجشنبهچهارمدی تیک سبز زدهام. دلم گرم میشود. چند خطی میخوانم.
«دوماهی میشود هیچی دست خودم نیست. نگاهش که میکنم دلم آرام میگیرد. یکبار آن قدر دلتنگ بودم که بیهوا زنگ زدم.
صدا برایم غریب بود: «بله.»
سلام کردم و گفتم: «ببخشید دیروز که سرویس گرفتم یه شلوار بچهگونه توی ماشین آقایبهرامی جا نمونده؟»
مرد گفت: «یه لحظه گوشی دستت باشه.» بلند صدا زد: «امین، امین بیا ببین این خانمه چی میگه.»
صدای خودش بود: «چی شده؟»
«میگه یه شلوار توی ماشینت جا نمونده؟»
شنیدم گفت: «نه. حالا کی هس؟»
مرد با صدای بلندتری گفت: «میگه خانمصادقیام. »
شنیدم: «گوشی رو نگه دار تا بیام.» چند لحظه بعد خودش آمد پای تلفن. سلامش گرم بود: «ماشینمو میشستم، نه چیزی نیس، بازم میگردم اگه دیدم پیام میدم.»
خداحافظی کردم. دلم آسوده شد؛ خندهام هم گرفته بود، آخر من که بچه ندارم.»
صدای جلزوولز ته برنج را میشنوم. با کفگیر دانههای نرم برنج را کُپ میکنم روی سر هم و دمکش میگذارم. مینشینم. چای را سر میکشم. بوی خورشت جاافتاده مشامم را پُر میکند و انگار واژهها سرریز میکنند تا از زندگی بنویسم. جوهر خودکارم هنوز به نیمه هم نرسیده است. چند خط بعدی را میخوانم.
«سر ظهر است. از خانه میزنم بیرون. از کنار پنجششتا خانه میگذرم. زیر یکی از درها آب بیرون میآید و خردههای آشغال. کنار تیر چراغ برق چند تایی پلاستیک زباله کلّه شده روی هم. گربهای سیاه لنگلنگان کلّهٔماهی را به دندان گرفته و دو تا بچهاش میومیوکنان دنبالش میدوند. مینشینم لبهٔ بولوار زیر درخت نارنج. سبزهها را تازه آب دادهاند. هنوز نماند. شاید از این مسیر بگذرد.»
«مامان»
عینکم را برمیدارم و روی میز میگذارم.
«جانم.»
«پنج هفت تا میشه چند تا؟»
امیر منتظر لقمهٔ جویده است.
«خودت بهش فکر کن.»
خم میشود روی دفترش.
اگه بهش بگم معلمش فکر میکنه حتماً امیر تنبلی کرده و درس نخونده، توی جلسهْ اولیا و مربیان هم یهو اشاره کنه که بعضی بچهها ضرب درست بلد نیستن، اون وقت مادرها چی فکر میکنن؟ چی میگن؟»
چشمهایم میسوزد. انگار شنریزه ریختهاندپشت پلکهایم. دیشب راحت نخوابیدم. همهش به داستانم فکر کردم.
«اگه کسی بخواد بخونه با خودش چی فکر میکنه؟ حتماً هزار جور حرف و حدیث میسازن. »
چای سرد شده است. چند خط دیگر مانده. میخوانم.
«باید چه کار کنم»
علامت سؤالش را جا انداختهام. میگذارمش. سر خودکار را میکشم روی پوست سرم و چند باری لابهلای مویم میکشانم. به یاد داستان « دامن» میافتم. استاد در گروه برایمان تعریف کرد و پشتبندش گفت:« از من پرسیدند که آیا این اتفاق دامن واقعی بوده یا نه؟ آیا به شما تعرض کردند تو یه دفتر خلوت؟ کی بوده مرد داستان؟»
اگر بنویسم چه فکرها دربارهام میکنند. چه حرفها… دهان مردم که چفت و بست ندارد. نه، نه، نمیتوانم ادامه دهم.
به سطرهای سفید نگاه میکنم. دوست دارم امروز سهشنبه دهم دی توی دفترم تیک سبز بزنم؛ اما حرف مردم را چه کنم؟
تیک تاک ساعت رد گذر ثانیهها را نشانم میدهد. سرم را میان دستهایم میگذارم.
. ,