آباژور هوشمند
فریده سعیدی
کلید را به در میاندازم. بوی وایتکس در فضا پیچیده است. آباژور را روبهروی در حمام میگذارم. آهنگ ادیت پیاف در گوشم پخش میشود. همانجایی که میخواند: «زندگی را صورتی میبینم.» به سمت حمام میروم. کتابها داخل تشتهایی پر از آب غوطهورند. مثل آدمی که در موجهای دریا گرفتار شده باشد.
از راهروی ورودی تا حمام پر از لگنهای کوچک و بزرگ است. کتابهای داخل لگن تا حدّامکان تکّهتکّه شدهاند.
لگنهایی که مامان برای ضدعفونی کردن میوه و سبزی، هفده سال پیش همر
اهم کرده بود.
لگن قهوهای زیر آیفون و بغل چارچوب حمام قرار دارد. شیرازۀ کتابها با سلیقه پاره شده است. نام نویسنده دیده نمیشود. بخشی از کتاب در لگن قهوهای مچاله شده است. قسمت مچاله را بیرون میکشم. نام نویسنده در لگن برق میزند: «رعنا شهبازی»
اسم مستعارم «رعنا شهبازی»است. چشمان قهوهای رنگم را به جای چشمان سبز رعنا میگذارم. دوست دوران ابتداییام بود. همانوقتها گمش کرده بودم. چند بار اسمش را در گوگل جستجو کردم. نویسنده نشده بود. اسمش را برای خودم انتخاب کردم.
کلید برق را میزنم و داخل حمام میشوم.
بزرگترین لگن بیشترین کتابها را درخود جاداده است. خم میشوم تا کتابی بردارم. سرم را که بالا میآورم. سنسور دوش روشن میشود. آب روی مقنعه و مانتوم میریزد. کیفم را از روی دوشم برمیدارم. روی در توالت فرنگی میگذارم.
دو طرف جلد کتابی از شیرازه جدا شده است. پشت شیرازه رو به بالا قرار گرفته است. نوارهای سفید و قرمزش ریشریش از کتاب آویزان است. کتاب را برمیدارم درست شبیه مرغی است که دو بالش را از دو طرف گرفته باشند.
دیده بودم که رحمان مرغی را از دو بال نزدیک به گردن گرفته و فریاد مرغ به هوا بلند شده بود.
شیر را میبندم و روی چهارپایه حمام مینشینم. شیرازۀ جدا شده را چند بار در هوا تکان میدهم. صدای مرغ در ذهنم میپیچد. تکّۀ دیگری را از تشتی قرمز برمیدارم و نام داستان را میخوانم: «آباژور هوشمند»؛ روسری را برمیدارم. چند قطره آب روی دستم میچکد.
کلید را آرام به در میاندازد و ارد میشود. هندزفری را درمیآورم، صدای ادیت پیاف از موبایلم پخش میشود: «عشقها با لرزشهاشون.»
چشمش که به آباژور میخورد میگوید: «پول اضافی گیرآوردی باز این رو دادی تعمیر؟» میپرسم: «باز یه کتاب دیگه.»
- میدونی که برای نجات فرهنگ خمیرشون میکنم.
- نجات فرهنگ؟!
- فکر میکنی من نباشم جایزۀ نوبل میگیره.
- نمیفهمم چرا خمیرشون میکنی؟
- دارم سلامت عمومی رو نجات میدم.
- مگه دکتری؟
- ششمین باری است که رحمان کتابهای «رعنا شهبازی» را ضدعفونی میکند. این اسمی بود که رحمان به کارش میدهد. مثل یک مراسم آیینی. با شئونات کامل اجرا میکند. میگوید: «نوشتههای این ضعیفه حالم را بد میکند.»
هر وقت اسم «ضعیفه» را میآورد؛ خودم را به نشنیدن میزنم. میپرسم: «چیزی گفتی؟» اینطور وقتها پاسخی نمیدهد، نمیخواهد بُرد صدا دور یا نزدیک بودنش را لو دهد. از پشت سرم صدای نفس کشیدنش را میشنوم. سرم را از روی کتابها برمیگردانم و نگاهی میاندازم. رحمان بغل دست آباژور نشسته و نگاهم میکند. عادت داشت یواشکی نگاهم کند.
میپرسم: «چرا؟»
بیشتر وقتها سکوت میکرد و گاهی پاسخ میداد. کلیدهایش را از راست به چپ دور حلقه میچرخاند و میگوید: «همینطور.» کلیدهایش را از چپ به راست میگرداند و بلند میشود.
طبق معمول تلویزیون را روشن میکند. آباژور را به برق میزند. پایش روی سیم میرود. همانقسمتی که با نوار چسب سفید علامت زدهام. آباژور لحظهای روشن و خاموش میشود. مثل چشمک زدن چراغ راهنمایی.
پشت چراغ چشمکزن آدم تکلیفش معلوم نیست که برود یا بماند.
رحمان میگوید: «پولت رو از آب گرفتی؟» صدای تلویزیون را بلند میکند. صدای گویندۀ خبر در فضای خانه میپیچد.
سرم را برمیگردانم. نگاهمان برای لحظهای به هم میافتد.
رحمان چشمانش را از من میدزدد. هر وقت کاری کند که موافقش نباشم نمیتواند مستقیم به چشمانم نگاه کند. لبخندی بیصدا روی صورتش نقش میبندد.
اینطور وقتها از خندهاش حرصم میگیرد. مجری میگوید: «یک قلاده شیر مادر در باغ وحشی دوبچه شیر نر و مادّه به دنیا آورد.»
رحمان: «نمیخوای بیایی بیرون خانم جان؟» و زیرلب میگوید:
- آباژورم که روشن نمیشه؛ شب جمعهای. میشنوم و میگویم:
- لِمِش رو بلد نیستی، این مدل آباژور هوشمند پیدا نمیشه.
سیم سفید رنگش را از وسط بریدهام و دورش را با نوار چسب سفید چسباندهام. هروقت بخواهم خودبهخود خاموش شود، نوار چسب را باز میکنم وسیم را قطع میکنم. برای همین همیشه سمت چپ تختخواب میخوابم و لم خاموش و روشن کردن آباژور دستم است.
تکّهای دیگر را از لگن لاجوردی بیرون میکشم. چند خطی از لگن بیرون زدهاند.
دستم را روی ورق کتاب میکشم. تا نوشتهها را بهتر بخوانم. آب از کتاب و موهایم میچکد. قسمتی از کتاب را کمی میچلّانم و میخوانم:
«مرد زیرپوشش را درمیآورد. پشت کمرش آنقدر مو دارد که به هم گوریده است. هر شب جمعه بعد از پانزده دقیقه چراغ آباژور خاموش میشود. مرد میپرسد: مگر در شهر مهندسی پیدا نمیشود که درستش کند؟
شبهای جمعه فقط 15 دقیقه تحمل کافی بود تا تمکین انجام شود. برچسب سفید سیم را از روی چسب میکشم وآباژور سر 15 دقیقه خاموش میشود. میگویم: « خودبهخود میفهمد رسالتم انجام شده است.»
بقیّهاش ضدعفونی شده است. هر زنی در این شرایط با شخصیّت داستان همذات پنداری میکند.
مخاطب دلش میخواهد بقیّۀ داستان را بخواند. نویسنده بازی خودش را راه انداختهاست. و هر مخاطبی خواسته یا ناخواسته وارد بازیاش میشود.
نکند نسخهای نمانده باشد تا مخاطب بخواند و کتاب خوانندهای به جز رحمان نداشته باشد.
به ناشر زنگ میزنم تا قبل از پخش نسخهای سفارش دهم. میگوید: «همین امروز صبح همۀ نسخههایش را خریدند.»
میگویم: «اسم خریدار.»
میگوید: «فکر کنم آقای رحمانِ...»
میگویم: «جدّی.»
میپرسد: «قصد تجدید چاپ ندارید؟ این ششمین باری است که همۀ کتابهای شما یکجا فروش میرود.»
کمی مکث میکنم و میگویم: «خبرتان میکنم.»
آباژور را هفده سال پیش با هم خریده بودیم. از دستفروشی جلوی دانشگاه علامۀ تهران ،روی پلّههای توانیر. اولین خرید مشترکمان بود. گفته بودم: «آخه ما که اتاق خواب نداریم.»
رحمان دستم را گرفته و پابه پای او یک نفس تا بالای پلّهها دویده بودم گفته بود: «میشه گذاشت تو اتاق نشیمن.» آن بالا نفسم بند آمده بود.
رحمان میپرسد: «نکنه رعنا شهبازی رو میشناسی؟»
اگر چهرۀ فعلیاش را میدیدم نمیدانستم میشناسمش یانه؟
نمیفهمم چطور متوجّه شده؛ دو شب پیش هم قشقرق سرِ نوشتنم بود.
در سینما ی هنر و تجربه دیده بودم که عکس و زندگینامۀ کارگردان را همراه بوروشور به تماشاچی میدهند. ولی در مورد نویسندگی خیلی مطمئن نبودم.
گوشی موبایلم را از کیفم بیرون میآورم و نام داستان «آباژور هوشمند» را در گوگل جستجو میکنم.
هیچ عکسی از نویسندۀ کتاب بالا نمیآید. پس رحمان چطور فهمیده بود؟
قسمت دیگری از کتاب را میخوانم: «آینۀ محدّب حمام صورتم را بزرگتر از معمول نشان میدهد. دستی زیر چشمم میکشم. کرمپودر پاک میشود. چال زیر چشمم را نگاه میکنم. کبودیاش مثل بادنجانی بنفش بزرگتر از معمول دیده میشود.
دو شب پیش هم گفته بود: «دروغ نگو؛ خودت نوشتی.» ومشتی به چشم چپم زده بود. و من طبق معمول کتمان کرده بودم. قسمت کبود زیر چشمم را با کرم پودر محو کرده بودم.
آینه را برمیگردانم تا سمت تختش روبهرویم قرار گیرد؛ دلم نمیخواهد کبودی را بزرگتر ببینم و بیشتر حرص بخورم.»
از حمام چشمم به آباژور کنار در میافتد. پارچۀ سبزش همرنگ چشمهای رعناست.
چشمهای رعنا سبز و موهایش بور بود. چشمهای من قهوهای و موهایم جوگندمی شدهاند.
بخشی دیگر را از تشت مسی بیرون میکشم. نوشتههایی که در برابر ضدعفونی مقاومت کرده بودند را میخوانم:
مرد میگوید: «یعنی میشه فقط برای یه بار تو چادر کنار رودخونه ...»
زن: «نمیتونم. راحت نیستم تو چادر.»
با شخصیّت اصلی داستان همذاتپنداری میکنم. شباهت حس مشترکمان حالم را جا میآورد.
دنبال ادامۀ داستان میگردم. تشتها را زیر و رو میکنم. تکّۀ جدیدی پیدا میکنم.
«نور از لابلای میلههای فلزی سفید رنگ آباژور روی زمین افتاده است.
سایههایی یکی در میان تیره و روشن، مثل کلیدهای سیاه وسفید یک پیانو. مثل صدای آهنگ از نوازندهای که فقط تکّهای تکراری را مینوازد. زن پیراهن خواب همیشگی را تنش میکند. مثل پختن قورمهسبزی برای شبهای جمعه، همه چیز بوی گندیدۀ وظیفه میدهد، مثل کشیکدادن سربازی در روزهای آخر دوره.»
برگی دیگر را میخوانم: «دلش نمیخواهد بدنش را در اختیار مردش بگذارد. خشونتها و خالی کردن پشتش، اهمیت ندادن به او، سکوتش در قبال همۀ پرسشهای زن و ...»
این قسمت از داستان زیر وایتکس پاک شده است.
رحمان: «نمیخوای بیایی بیرون خانم جان؟»
دلم میخواهد زندگی را مثل ادیت پیاف صورتی ببینم. ولی صدای گویندۀ خبر را میشنوم.
تکّهای که نام نویسنده را دارد، برمیدارم. در شیشهای حمّام را روی ریل هلالی شکلش میبندم. از تشتهای کتاب جدا میشوم؛ آب و وایتکس از کتاب روی دستهایم میچکد. زیر دوش چمباتمه مینشینم. دستم را بالا میبرم و تکان میدهم، سنسور دوش روشن میشود. بخار فضای هلالی شکل را پر میکند. کتاب خیس را به سینهام فشار میدهم و محکم بغلش میکنم. فکر میکنم از حمام که بیرون بیایم به ناشر زنگ بزنم و کتاب را با نام خودم چاپ کنم.
ویرایش بیستودو آذر 1404
. ,