وقتی شریان هستی خشک میشود؛ نگاهی به مجموعهداستان «عروس تورنگ» نوشتۀ اکرم مولاوردی
علی رزمآرای
وقتی شریان هستی خشک میشود چه فرق دارد زن باشی یا مرد؟ او باشی یا من؟ دریاچه ارومیه باشی یا زایندهرود؟ تهران باشی یا تبریز؟ انسان شریان هستی است خشک که شد فرقی ندارد...فرق هم خشک میشود...عقربههای افتادۀ زمان، خاموشی و سکوت... مردن زندگی در خود و فروکش کردن آتشفشان به اعماق... .
خشک شدن انسان از ساقه تا ریشه، از تنهایی و غربت است در میان شلوغی و جمع. انسان برعکس گل و گیاه خشک میشود. از ساقه به ریشه میخشکد، بیآنکه از تکوتا بیفتد... ناگهان فرو میریزد؛ حتی اگر مثل زلیخای عروس تورنگ، خلاف جهت شنا کند و بایستد و رهایی را برنامهریزی کرده باشد.
تنهایی، همه از ترس است. این بنمایه در کلیت عروس تورنگ چون نخ نامرئی در اندام 9 روایت داستانی در تلاش است همۀ دانههای تسبیح دستگاه داستانی را به روایت اکرم مولاوردی، محکم نگه دارد تا مخاطب هر بار با خواندن این 9 روایت، یک دور تسبیح تنهایی و ترس را به یاد خودش و انسان بودنش (و نه زن یا مرد بودنش) دُور کند. ترس از تنهایی یا ترسِ تنهایی و تنها ماندن در موقعیت ترس.
عاقبت این ترس، پوچی است. پوچی هم، مسیر زوال و مرگ ذهن را هموار میکند تا مرگ تن و جسم برسد. زوال و مرگ ذهن بسی هولناکتر از مرگ جسم است. مرگ جسم یکباره است اما مرگ ذهن همواره و پا برجا و استوار بهتدریج انسان را تا مرگ جسم بدرقه میکند. بهتعبیری مرگ و زوال ذهن، مرگ جان است، مرگ روح و روان. تنها نوشتن و روایت ساختن میتواند دست این ترس و زوال را رو کند و اثرش را بیاثر کند؛ هرچند موقتی و مسکنوار. در نهایت مرگ است و مرگ است و مرگ... .
ساعت شماطهدار، بیزمانِ آغاز تنهایی است به جرم نازن بودن، مادر نشدن... عشق هم زور آن ندارد که این ترازوی بیعدالتی را میزان کند. ساعت نشانهای است از زمان و معشوقِ مرد....(و من سایۀ صادق هدایت را میبینم در پس دو سال و نه ماه و هفت روز که حال اکرم مولاوردی زیر ابر تأثیرش خیس شده است).
مادر شریان هستی است و زن آب این شریان است؛ اما زنِ ساعت شماطهدار خشک است، بیآب است؛ اما هست...مادر نیست اما زن هست....آب هست؛ اما شریان نیست که جاری شود و ادامه شود و تنهایی را بشکند و ترس و واهمه را عاصی کند. این ساعت شماطهدار با عقربههای افتادۀ زمانش، چرا پس میرود مسیر وقت را. چرا به یاد و خاطره سر از خیام درمیآورد:
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لالهرخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانۀ خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
این تنهایی و ترس از آن، معاصرت دارد. زادۀ معاصرت است. معاصرتی از جنس ماشینیسم شلخته و زندگی نیمهمردۀ نونمای شهری. چرا حکیم عمرِ خیام؟ ( باز هم پای صادق هدایت و سایهاش در میان است...)
عروس تورنگ، اما رنج تنهایی را در جهالتی احیاگر به اندیشه نشسته است. اینجا ترس در میدان نیست؛ چون اسب عشق زین و یراق کرده بتازد. عشق خداداد. این نام، اسم رمز است. اسم شب است. راز این اسم در دو سیلاب آن نهفته است. خدا + داد. نامی از اعماق سنت و اسطوره. همتراز با سنت و آیینی عروسی قنات. ( بازمانده از میتراییسم باستان، الهۀ آب، آناهیتا...)
خداداد (کن به لفظ عربی شو، بشو و اینگونه خدا میدهد) و داد، عدل هم هست و میزان و عدالت الهی به ازلیت و ابدیت. پس این بار شریان هستی، هست. زلیخاست، مادر است اما تنهاست و بیکس و بیوه. جهالت میخواهد آب را در وجود او جاری سازد که همه سیراب شوند؛ الا خود او. این بار زلیخا بهجای یوسف ته چاه است؛ اما چون زلیخاست و مرد نیست و پیامبر نیست، همه را سیراب میکند؛ اما خود در اوج تشنگی زیر بار این سیرابی، زخم میشود و خفه میشود.
کانادادرای تگری، روایت نسیان در تنهایی است یا تنهایی در نسیان. آلزایمر زمان، ذهن غیرخطی در زمان با آلزایمر خود را رو میکند و دیگربار پس مینشیند. این روانپریشی نیست. این زمانپریشی است، این انسانپریشی است. حال را در گذشته گم میکند و گذشته را در حال زندگی. پیرسالی و سالمندی روی دیگر ترس است. ترس تنهایی، پیری و نسیان. کودکی را در گوشۀ حمام زایمان مادر میبیند و چه بینش خنکی که از کانادادرای کودکی آغاز میشود و در انزوای کوچۀ پدری و در ساحل دریای خشکیدۀ خانه مادری، درست دم در، لنگر میاندازد؛ اما اینجا حقیقت به گِل نشسته است. به مرگ نشسته است.
و چه روشن اما تند و تلخ از زبان همسر راننده به گوش برسد. زن مِنمِن میکند:«اگه دیدین من اینطوری شدم، منو ببرید اونجا. نمیخوام کسی نظرش راجع به من عوض بشه.» پس قصه عام است. عام زنان جامعه من و شما. حتی مرد راننده:
«یعنی اگر ما هم اینطوری بشیم....»
پوچ، پوچ است. ابتدا و انتها ندارد. چشمِ ذهن باز میکنی که تو هم در انتظار هستی؛ اما در انتظار هیچ. منتظرم که تمام شوم یا حداقل چگونه تمام شوم. نوشتن، دومی را رقم میزند. باز کاری انجام شده است. به چگونه فکر کردن. به کیفیت تمام شدن، فکر کردن. با اینکه حتی نمیتوانی کم و کیف این چگونه را تغییر بدهی، فقط میشناسی تا بفهمی. شجاعت همین جاست. شجاعت نوشتن و روایت ساختن. اینجا روایت در دستان ذهنی غیرمتمرکز با آلزایمر زمان، حقیقت را پسوپیش میبیند، غیرخطی میبیند، دور و نزدیک میبیند.
دیروز دختری که عاشقت بود را دیدم، خطاب به برادری است که نبودش. دقیقاً مثل یک دیروز، چهل سال قدمت دارد. همه هم هستند: مادر، خواهر و دختری که عاشقت بود. خواهرت او را دیده ولی منِ مخاطب او را میخوانم. تو را هم میخوانم و خواهرت را هم، حتی مادرت را و عشقت را... میبینی تو افشا شدهای. دیروز جنازۀ تو روی دوش مردم تشییع شد؛ اما امروز همۀ زندگیات توی ذهن مخاطبها، نقل خواندن و تحلیل شده است.
صدای خواهر و سکوت برادر پیچیده در راز و رمز روایتی شکسته و غیرخطی که با کدها و نشانهها طی طریق میکنند تا وادیِ حقیقتی به نام هدر رفتن. چهل سال، 18 سال، خرمشهر دیروز، مشهد امروز، عراقیها و امنیت، ماشینهای مدل بالا، دختری که عاشقت بود و دخترانش و تسبیح از آب گذشته و...
هرز رفتن، شکل و فرمی دارد شبیه به زوال. زوال از ترس و تنهایی. چهل سال پیش، 18 ساله بودی که در میانه عشق زمینی، همهچیز را گذاشتی پشت سر که عشق بماند. مادر بماند، خواهر و دختری که دوستت داشت؛ حتی امروز که همهشان دیروز شدهاند. مادر، خواهر و دختری که دوستت داشت، همه اجزا یک راز هستند: وطن مادری. زنی بهوسعت یک سرزمین، زنی به نام ایران.
دیروز تو رفتی که سد شوی هرز رفتن را. اما امروزِ ما خودِ هرز رفتن است. تسبیح از آب گذشتۀ دختری که عاشقت بود، مشهد و عراقیهای مهمان که خود صاحبخانهاند اصلاً و دخترانِ دختری که عاشقت بود...
رزهای سفید، روایت یک تنهایی از رزهای گذشته تا زوال امروز. مهرانگیز نه مهر دارد، نه انگیزه. او در تنهاییِ تابوت یک آپارتمان، زندهزنده دفن میشود و ذرهذره جان میدهد؛ حتی راه رفتن او هم قرضی و امانتی است با واکر. این بار مهرانگیز در میانۀ تنهایی روبهزوال آرامآرام و توکتوک با واکر حرکت میکند. در خلال این حرکت، ذهن او در کشوقوسی عمیقی از گذشته تا حال را دهندره میکند، خمیازۀ قبل از مرگ. دستهایی برای صداها، روایت جنون است و عشق. و باز هم جنون تنهایی. فرار رعنا برای رهایی نیست برای رسیدن است. سیاوش مقصد اوست. قرار بود پوشش شب، حجاب راز او باشد؛ اما نرده 90 سانتی بیداد کرد و راز رعنا بر ملا شد. آقارضا نگران عروسی سیاوش است تا عزای رعنا. صدای زن، صدای تنهایی و صدای ترس در امواج روایت این داستان پیچوتاب غریبی دارند و دستهای رعنا هنوز برای رسیدن، امواج را میشکافند.
زیر درخت خرمالو، وقتی تکرار شود، عادی و عادت میشود؛ حتی اگر به دست پدر یا برادر یا عاشقی باشد که کینه انبار کرده برای چال کردن و نفس بریدن.
درخت خرمالو رازی زیر سایۀ خود پنهان کرده است و داستان این درخت، راز را از لحظۀ آغاز رازوارگی میسازد و مخاطب را محرم این راز میکند. مخاطب جانبهسرشده، نه مخاطب بیحس.
زن و چرخدستی، روزمرگی یک تنهایی و جمود اطراف از نابهسامانی همیشگی. زن و تنهایی. خرید تنها معنای زندگی اوست. زن مدیرخانه است اساساً، حالا که تنها و خانه چهاردیواری مسجون و حتی آسانسوری که گوش به فرمان نیست درست مثل چالهچولههای خیابان در گذر عابر پیاده و ماشینهای افسارکشیده برای حرکت در آخرین ثانیههای قرمز. انگار آدمها هم جزئی از خود ماشین شدهاند، خشک و بیجهت. راستی افسار آدمهای رمکرده دست کیست؟
به خانه میرسد، با بار نیمهتمامش و پلهها که تنها راه صعود به کاشانۀ بالادستی است. کاشانهای معلق در تراکم آسمان. آسمان دربار خداست مثلاً... .
اما دختربچهای با دامنی صورتی آویخته بر دریچۀ کولر حواسش را پرت میکند از خودش، از داستانش.
قطره، قطره قطره کاهش را حس میکند حتی میبیند. این دیدن با نگاه کردن فرق دارد. دیدن بطریِ آب هماتاقی جوان که جرعهجرعه کم میشود و جریانش در دهان و حلق او، گم و آنچه میماند قطراتی است که در بدنۀ داخلی بطری، بازی درآوردهاند. همه نگاه میکنند؛ اما همه نمیبینند. همه فکر میکنند او نمیبیند، حس نمیکند. چون فقط نگاه میکند؛ اما او میبیند. فرزندان، پرستاران و هماتاقیها را.
عطش، دقت او را بالا برده و مایه حیات این بار مضر حیات او شده است. قطرهقطره، درست مانند ثانیهها که از جانش بهدر میشوند به پایان عطش نزدیک میشود. او پایان را میبیند؛ اما دیگران فقط نگاه میکنند. او هم میان بطریِ زمان کمی مانده به پایان گیر افتاده است و... .
زن، تنهایی و ترس... .
نثر و زبان
ساختن نثر داستانی در زبان معیار یک زبان، مهمترین رکن نوشتاری داستان است. داستان از زنجیرۀ کلمات یک زبان و از نظام نشانهشناختی آن بهسمت شکلیابی حرکت میکند. فضای داستان حاصل انتخاب و ساخت گزارههای داستانی و فراتر رفتن از سطح زبان معیار است.
مجموعهداستان عروس تورنگ از نثری ساده و روشن برخوردار است. نمود فضاهای مختلف درونی و بیرونی، موقعیت رفتاری شخصیتها و بازتاب حرکت همزمان (وضعیت زمان حال) در نثر و زبان آن بازتاب مشخص دارد؛ اما سطح استفاده از این نثر سؤال اصلی است.
در نثر و زبان مجموعه عروس تورنگ همهچیز در خدمت برساختن فضاست: فضای مرکب از رکود زمان، نسیان و فراموشی، سیاهی، ترس، تنهایی و مرگ.
بهرغم زنمحور بودن این مجموعه، اما از حیث شخصیتشناسی زبان و نثر در آن بیجنسیت است.
روایات داستانهای «کانادادرای تگری، ساعت شماطهدار و رزهای سفید» در نسیان و سیاهی مطلق، سیر میکنند.
گفتمان روایت (سوژه محدود (تنهایی، ترس و زن) در کثرت ابژه)
مجموعهداستان عروس تورنگ مجموعهای شخصیتمحور است. بازتابدهندۀ مواقع رئالیستی شخصیتهای مرزی و بهپایانرسیده. لحظات آخر شخصیتها در مواجهه با زندگی و مرگ.
این مجموعه منعکسکننده رئالیسم انتقادی صرف نیست؛ ابزورد و بیهودگی تلاش برای زندگی و روایت زندگی در آن قابل رؤیت است. معناباختگی در روایات داستانی این مجموعه در پارادوکسهای آشکار آن در تلاش برای زندگی و تلاش برای تداوم، دیده میشود.
داستانهای «دیروز دختری که عاشقت بود را دیدم»، «قطره» و «عروس تورنگ» آشکارا این معناباختگی را در پایانبندی خود کاملاً نشانهگذاری میکنند.
محدودیت سوژه در این مجموعهداستان، حاصل فراتر نرفتن از تجربیات شخصی مؤلف است. زن، عشق، تنهایی، فراموشی، انتظار، مرگ. اما انجام عمل روایت داستانی در این محدودیت، موفقیت نسبی است؛ اما در مقام ابژه تکثرِ کنترلشده شخصیتها و رویدادها، کمک چندانی به استفاده جامع از سوژههای برشمردهشده، نکرده است. مشکل اینجاست.
هنوز کلانبودگی سوژهها مخل داستانشدگی، داستانهاست. انگار داستان صرفاً برای تعیینتکلیف با سوژه یا سوژههای خود به حرکت درآمدهاند نه رسیدن به غایت داستانی خود.
در دو داستان، مانند «عروس تورنگ» و «دستهایی برای صداها» تلاش ستودنی برای رسیدن به غایت داستانی کاملاً دیده میشود. از این نظر داستان «قطره» هم قابل تأمل است.
زمان
مجموعهداستان عروس تورنگ در تلاش است از جهت زبانی، معاصر و همزمان عمل کند. اشاره شد «بازتاب حرکت همزمان (وضعیت زمان حال) در نثر و زبان آن» اما گذشتهگرایی باشکوه در آن، زمان حال را به پوچی میکشاند. بهطور مشخص در روایات داستانی «ساعت شماطهدار»، «کاناداری تگری»، «دیروز دختری که عاشقت بود را دیدم»، «قطره» و تا حدودی «رزهای سفید» این گذشتهگرایی باشکوه، غلبۀ آشکار دارد.
اگر داستان در زمان حال نوشته میشود، پس قدرت زمان حال و استقرار آن در فراساخت داستان (ساخته شدن داستان در فضای غیرداستانی، یعنی پیوند مؤلف با روند ساخته شدن داستان)، انکارناشدنی است؛ اما طرح روایت گذشتۀ باشکوه در فضای داخلی داستان و رسیدن به زمان حال یعنی زمان از دست رفتن و هدر رفتن همهچیز، با زمان حال مستقر ساخته شدن داستان به تناقض میرسد؛ پارادوکسی که از یک سمت قدرت زمان حال در ساختن داستان را به نمایش میگذارد و از سمت دیگر اعتبار این زمان حال را در برابر زمان گذشته و آن هم گذشتۀ باشکوه، زیر سؤال میبرد.
این مهمترین پارادایم روایی مجموعهداستان عروس تورنگ است.
آشنازدایی (خرد و کلان)
از یک جهت، با نوشتن در ساخت روایت داستانی، مؤلف باید در تلاش باشد که تعریف عملی خود از داستان را ارائه بدهد. بهتعبیری آشنازدایی از تعریف داستان که نشان از جهانبینی داستانیادبی مؤلف دارد، آغاز میشود. این آشنازدایی تماماً ارکان داخلی و بیرونی داستان را دچار بحران میکند و نوشدگی از این بحران برمیخیزد.
آغاز این آشنازدایی، باید طرح و شکستن تأثرات فرمی و ساختاری تکرارشده باشد که در داستانی ایرانی قابل مشاهدهاند.
• موتیف تکرارشونده زمانی در داستان «ساعت شماطهدار»
• فرم چاه و آب، زلیخا و خداداد در داستان «عروس تورنگ»
• یادبود دوران کودکی و خاطرات آن در داستان «کانادادرای تگری»
• جنگ، شهادت، عشق و امروزِ وضعیت تقابلی با دشمن دیروز و مهمان امروز در داستان «دیروز دختری که عاشقت بود را دیدم».
• عنصر صدا و صدای خاموش (مونولوگِ کلاسیک) در داستانهای «رزهای سفید»، «دستهایی برای صداها»، «زیردرخت خرمالو»، «زن و چرخدستی» و بهویژه داستان «قطره» با فرمی نو.
زوایۀ دید و دریچۀ روایت (از تجربه تا ثبات) سومشخص، اولشخص و...
ورودی یک داستان در حکم دروازۀ این قلعه و عمارت ادبی است. فتح یک داستان از جهت فهم و استقرار در قلب گفتمان استفهامی آن از رهگذر ورودی آن ممکن است. تا حد زیادی در داستان امروز ایرانی، تجربه داستانی بر ساخت داستانی غلبه دارد. تجربه کردن داستان با ساخت نوشتاری آن بسیار متفاوت است. تجربه کردن بهمعنای تسلط و اجرای ساختاری نیست. تجربه به شناخت میانجامد و داستان محل شناخت از راه آزمون و خطا نیست. داستان محل تثبت است، محل مهارت است.
از این نظر مجموعهداستان عروس تورنگ با محک زدن سومشخص (محدود و گاهی دانای کل) و اولشخص مفرد در پی نشانگذاری وضعیت روایی خود است. جایی که شخصیت اصلی حرفی برای گفتن دارد؛ «من» همهکاره است و جایی که شخصیت ازدسترفته است و تکلیف معینشده دارد سومشخص میاندار است.
داستان «ساعت شماطهدار» اولشخص مفرد که منتظر است و امیدوار، حرفی برای گفتن دارد.
داستان «عروس تورنگ» سومشخص دانای کل، شخصیتی که از همان ابتدا ازدسترفته است و پایانی جز مرگ ندارد.
داستان «کانادادرای تگری» سومشخص محدود، شخصیتی مضمحل و درهمشکسته از بیرون قضاوت میشود و از درون به دنبال گذشته است.
داستان «دیروز دختری که عاشقت بود را دیدم» اولشخص مفرد، صدایی که هرز رفتن و بیهودگی را مرور میکند.
داستان «رزهای سفید»، سومشخص محدود و بازهم از دست رفتن و بیهودگی.
داستان دستهایی برای صداها سومشخص دانای کل، باز هم از دست رفتن و جنون.
داستان «زیردرخت خرمالو» سومشخص دانای کل، از دست رفتن، مرگ و بیعدالتی.
داستان «زن و چرخدستی» سومشخص محدود، ازدسترفتگی، تلاش برای تکرار روزمرگی و بیهودگی.
داستان «قطره» اولشخص مفرد، تلاشی برای ماندن بین مرگ و زندگی، بین از دست رفتن و نرفتن.
پرداختن به زنان، زنان سالمند، دختران و بازتاب عناصر زنانه، اما در زبان و نثری بیجنسیت از شاخصههای محتوایی مجموعهداستان عروس تورنگاند.
سرآسیمگی و نبود پیرایش و ویرایش داستانی از جمله دستاندازهای روایی این مجموعهاند که مانع صیقل و درخشندگی زبانی و نثری آن شدهاند.
. ,